شبنم قاسمی فرد
قرار نبوده و قرار هم نیست که همهی روزهای زندگی به شادی و آرامش بگذرد. زندگی آمیختهای از لبخندها و اشکهاست. وقتی انسانی درد میکشد، دل هر انسان بیدار و باوجدانی به درد میآید؛ فرقی نمیکند در آسایش باشد یا خود درگیر رنجی عمیق. مگر نه اینکه شاعر چه زیبا گفته است:
«چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار»
هر انسانی در گوشهای از زندگی با رنجی دستوپنجه نرم میکند؛ یکی با غم دوری، دیگری با غم فقدان، یکی با سنگینی فقر و دیگری با زخمی که شاید هیچگاه بر زبان نیاورد. زندگی همین است؛ گاهی از ته دل میخندی، و گاهی اشکها مجال نفس کشیدن نمیدهند.
اتفاقاتی که این روزها گذشت، برای همه سنگین و تلخ بود. ما چه میدانیم مادری که فرزندش را از دست داده، شبها با چه قلب شکستهای سر بر بالش میگذارد؛ یا کسی که خانه و تمام داشتههایش را از دست داده، چگونه دوباره زندگیاش را بسازد.
در چنین روزهایی، بیش از هر زمان دیگری به همدلی نیاز داریم. چه خوب است که بیتفاوت از کنار دردهای یکدیگر نگذریم و برای هم پناه، مرهم و یار باشیم.
دلهای خسته و دردکشیده کم نیستند. امروز بیش از همیشه وظیفه داریم دست یکدیگر را محکمتر بگیریم، مرهمی بر زخمهای هم باشیم. اگر کنار هم بمانیم، اگر متحد و یکدل باشیم، شاید غمها سبکتر شوند و نور امید دوباره در دلهایمان جان بگیرد.
باشد که روزهای روشنتر از راه برسند و حال دلهایمان، آرامآرام، بهتر و بهتر شود.
