ابراهیم محمودیان فرزند حاج عبدالله (ساکن بندر لنگه)
گفته ها و شنیده های پدرم در باره چند جنگ اوزی ها:
جنگ فتحعلی خان گراشی با اوز، در سال۱۳۱۰ قمری برابر با ۱۲۷۱ -۱۲۷۲ شمسی، حدود صد و چهل سال پیش، دوره ناصرالدین شاه قاجار
۱-زنان اوزی برای روحیه دادن به تفنگچیان اوزی، پشت سرشان کل می کشیدند و شاباش می ریختند.
۲-می گویند برای فتحعلی خان خبر آوردند که موجودی سرب اوزی ها برای ساختن گلوله ته زده است.
وی جواب داد: می دانم اوزی ها نقره زیادی دارند و اگر بخواهند از ساخت گلوله با نقره دریغ نمیکنند.
۳-روزی فتحعلی خان در محاصره اوز، مشغول قلیان کشیدن بود که ناگهان تفنگچیان اوز، با گلوله، سر قلیان اش را زدند. اطرافیان خان هورا کشیدند که الحمدلله تیر به خان نخورد.
خان گفت: بروید و از این خرف ها نزنید، اوزی ها اگر میخواستند مرا بکشند، کله ام ده برابر سر قلیان است و خیلی نشانه راحت تری بود.
۴-به تفنگچیان اوزی گفته بودند برای اینکه ما بین اوزی ها و گراشی ها خون نباشد به گراشی ها تیر کشت نزنند و تا میتوانند تنها آنها را بترسانند که پیشروی نکنند.
۵-در اواسط جنگ تجار اوزی لنگه و بندرعباس، مقداری تفنگ مارتین به اوز می فرستند. خان بستک جلو آنها را میگیرد و می گوید که من با فتحعلی خان رابطه دارم و نمی خواهم که رابطه ام خراب شود. پس از چند سال هنگامی که وراوی ها به بستک حمله می کنند و خان بستک درخواست کمک از تفنگچی های اوز می کند، به تلافی گذشته آنها جواب رد میدهند.
۶- یک شب چریک های فتحعلی خان به قلعه اوز شبیخون می زنند. از شانس بد اوزی ها، نگهبانان قلعه خوابشان برده بود و نزدیک بود که قلعه فتح شود که ناگهان یکی از چریکهای فتحعلی خان که خودمونی و ته دلش با اوزی ها بود با صدای بلند داد می زند: هورا که الحمدلله قلعه اوز را گرفتیم.
از صدای داد و قال وی، نگهبانان قلعه بیدار شده و با شلیک گلوله چریکها را پس می رانند.