محمد رضا نامدار
یادش بخیر سال ۱۳۶۳ بود؛ سالهای جنگ و روزگار ساده و بیتکلف کودکی. برای اولینبار دستمان را گرفتند و راهی کلاس اول مدرسه بازرگانی شدیم. هنوز بوی دفتر و مداد نو، کیفهای کوچک و … را خوب بهیاد دارم. اما چیزی که بیشتر از درس و مدرسه یادمان میآید گریه بود که بیش از یک هفته طول کشید. معلم کلاس اول ما خانم فاطمه استوار بود؛ معلمی که نامش هنوز در گوشهای از خاطرات کودکیمان مانده است. مدیر مدرسه، آقای عبدالعلی فدایی از اهالی جهرم بود و معاون مدرسه، آقای محمد ربیع خضری. فراش مدرسه هم زندهیاد آقای حمید انصاری بود.
وسط حیاط مدرسه بازرگانی، یک سرسره قرار داشت که برای ما حکم شهربازی را داشت! اما مشکل اینجا بود که نوبت به کوچکترها به این راحتی نمیرسید. بچههای بزرگتر که سوار میشدند، انگار مسابقهای در کار بود. یکی پشت سر دیگری، بدون اینکه به کوچکترها فرصت چندانی بدهند و البته بدون خسارت هم نبود. یادم هست چند نفر از بچهها هنگام سقوط از آن، دست یا سرشان دچار آسیب و شکستگی شد.
پشت مدرسه هم یک کمباین اسقاطی افتاده بود؛ وسیلهای که شاید برای دیگران یک آهنپاره بود، اما برای ما یک وسیله بازی. آن روزها نه خبری از موبایل بود، نه پلیاستیشن و نه وسایل بازی رنگارنگ. یک سرسره و یک کمباین اسقاطی میشد تمام دنیای کودکیمان.
حالا سالها از آن روزها گذشته است، مدرسه بازرگانی از نو توسط نوادگان زنده یاد سیف الله بازرگانی تجدید بنا شده و دیگر اثری از مدرسه قدیم نیست. از آن کلاس اول، از آن حیاط، از سرسره و کمباین اسقاطی، از زنگ مدرسه و گریههای روزهای اول و … خیلی از آن آدمها دیگر در کنار ما نیستند و خیلی چیزها تغییر کرده است، اما خاطرات کودکی، هرچقدر هم زمان بگذرد،کهنه نمیشوند.
کاش میشد فقط برای چند دقیقه به سال ۱۳۶۳ برگردیم؛ به همان حیاط مدرسه بازرگانی، به همان سرسره قدیمی، به همان کمباین اسقاطی و به روزهایی که بزرگترین دغدغهمان این بود که زنگ تفریح چه زمانی میخورَد و آیا این بار نوبت ما به سرسره میرسد یا نه …
یاد آن روزها و همه کسانی که بخشی از کودکی ما بودند، بخیر
اولین روز دبستان بازگرد
کودکیهای شاد و خندان باز گرد
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود
درس پندآموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانیِ کوکبخانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشکَکی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریزعلی پیراهن از تن میدَرید
تا درون نیمکت جا میشدیم
ما پر از تصمیم کبری میشدیم
پاک کنهایی زپاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی بهرنگ زرد داشت
دوشمان از حلقههایش درد داشت
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار سادهپوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت بهخیر
یاد درس آب و بابایت بهخیر
ای دبستانیترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
