محمد رضا نامدار
دهه شصت در اوز را که به یاد میآورم، انگار بوی آبِ پاشی صبح گاهی ، صدای جارو و خنده بچهها دوباره در کوچههای خاکی شهر میپیچد. صبح هنوز آفتاب کاملاً سر نزده بود که مادرها با صدای اذان صبح از خواب بیدار میشدند. نماز صبح را که میخواندند، درِ خانه باز میشد و جارو و آب به دست، کوچه خاکی جلوی خانه را تمیز میکردند. درِ خانهها تا ظهر بسته نمیشد و همسایهها یکییکی به دیدن هم میرفتند، احوال هم را میپرسیدند و گاهی یک استکان چای، بهانهای میشد برای ساعتی همصحبتی. اگر یک روز همسایهای را نمیدیدیم، سراغش را میگرفتند. نبودن یک نفر در جمع، برای دیگران بیتفاوت نبود؛ نگرانی از حال هم، بخشی از زندگی روزمرهمان بود.
جمعهها اما حال و هوای دیگری داشت. خانوادههایی که ماشین داشتند، از یکی دو روز قبل خبر میدادند: «جمعه آماده باشید، میخواهیم برویم بیابونه، سَیزِنه» و ما بچهها از همان لحظه، دیگر صبر و قرار نداشتیم. صبح زود، وانت آماده میشد و بچهها پشت وانت، کنار هم مینشستند؛ با شور و هیجان آواز میخواندیم، شوخی میکردیم و مسیر رسیدن به مقصد خودش بخشی از گردش بود.مقصدبرزگو، دشتِ، چدرو، زلاوز و کفه صحرا، مِربط و…. که ازقبل هماهنگ می شد. چه لذتی داشت آن جمعهای ساده؛ کنار اقوام، همسایهها و دوستان، زیر سایه برکه و خون های کناربرکه و دلهایی که از بودن کنار هم خوش بودند.
آن روزها کسی به ماشین دیگری نگاه نمیکرد، کسی داراییاش را به رخ نمیکشید و فخرفروشی جایی در میان مردم نداشت. آنکه داشت و آنکه نداشت، کنار هم مینشستند و میخندیدند. شاید امکاناتمان کمتر بود، اما دلهایمان به هم نزدیکتر بود.
امروز وقتی به آن روزها فکر میکنم، میبینم ما در آن سالها چیزهایی داشتیم که با پول نمیشد خرید. همدلی، همسایگی، صفا، صمیمیت و دلهایی که برای هم میتپید. چه روزهایی بود دهه شصت اوز، ساده بودیم، اما خوشبختی را بلد بودیم.
یادش به خیر
