امیررضا رضایی
در تاریخ اجتماعی هر دیار، چهرههایی هستند که بیهیاهو اما اثرگذار، بخشی از راه خدمت به مردم را هموار کردهاند؛ چهرههایی که گاه به دلیل فاصله، مسئولیتهای سنگین یا کمگویی خودشان، کمتر از آنچه شایسته است شناخته میشوند.
بانو ماه منیر پیشداد اوزی، از همین چهرههاست. بانویی پیشکسوت و فعال اجتماعی، که سالها در خانه کارگر لارستان نقشآفرینی کرده و در کنار همسر فقیدش، مرحوم محمدحسن قوامی (دبیر اجرایی و نامآشنای خانه کارگر لارستان)، بخشی از عمر خود را صرف پیگیری مسائل مردم و جامعه کارگری منطقه کرده است. این گفتوگو که در مهر ماه ۱۴۰۵ انجام شده، تلاشی است برای شنیدن گوشه ای کوچک از روایت زندگی، تجربهها، خاطرات و دغدغههای بانویی که پیوندش با اوز عمیق است، اما حضور و ظرفیت ارزشمندش در زادبوم خود، کمتر دیده شده است.
۱-بانو ماه منیر پیشداد، سپاسگزارم که فرصت این گفتوگو را در اختیار ما گذاشتید. برای شروع گفتگو، اگر مایل باشید معرفی خودتان را از زبان خود شما بشنویم.
ماه منیر پیشداد هستم، متولد ۱۳۳۲ و فرزند مرحوم محمود پیشداد (استوار یکم دوره پهلوی و رئیس پاسگاههای شهرهای جنوبی همچون لنگه و چارک و … )، که فرزند حاج محمد زینل سلمان اوزی بودند. مادرم نیز، فرزند غلامحسین، از نوادگان ایل قشقایی شیراز بودند. ما ۴ خواهر و ۸ برادر بودیم، که دوتا از برادرها، به رحمت خدا رفته اند. خودم هم، دارای ۸ فرزند هستم.
۲- فضای خانواده، تربیت و ارزشهایی که در خانه آموختید چه نقشی در شکلگیری شخصیت و مسیر اجتماعی شما داشت؟
پدرو مادرم در زندگی شخصی خود، براساس اصول انضباطی و مقرراتی خاص خود بودند و البته اهل مردمداری، که این اخلاق و رفتار را در خانواده نهادینه کرده بودند. مشاوره و همکاری و همدلی، از اصولی بود که در خانواده ما جا افتاده بود و به سبب تربیت بچه ها با این زیربنای پرورشی، شرکت در فعالیت های اجتماعی و مردمی در خانواده، امری عادی شده بود.
۳- از کودکی و نوجوانیتان در اوز برایمان بگویید؛ اوزِ آن روزها چه تصویری در ذهن شما دارد و کدام خاطره هنوز برایتان زنده است؟
اوز را خیلی دوست داشته و دارم. البته تا کلاس چهارم شیراز بودیم. پدر به خاطر شغلشان هر زمان، جایی انتقالشان می دادند. بعداز کلاس چهارم به اوز آمدیم. خیلی سعی کردم به خاطر علاقه ام به اوز و بچه های همسن و سالم، گویش اوزی را یاد بگیرم که خیلی زود هم موفق شدم. یادش بخیر به خاطر علاقه به دوستان اوزی ام و مانوس شدن مان با هم و تسلطی که به زبان فارسی داشتم که البته از مادرم با ادبیات زیبایش، یاد گرفته بودم، انشاء های بچه ها را من می نوشتم.
۴- با مرحوم محمد حسن قوامی (همسرتان) چگونه آشنا شدید؟ آیا این آشنایی نقطه عطفی در آینده اجتماعی شما رقم زد؟
برادر مرحوم قوامی در بانک با مرحوم آقای شفایی (پسر عمویم که شوهر خواهرم بودند) در گراش همکار بودند، خانه خواهرم هم گراش بود. رفت و آمدم به خانه خواهرم و آشنایی برادر مرحوم قوامی با ما، سبب شد که مرا به مرحوم قوامی، شوهرم معرفی کند. در ضمن مرحوم قوامی هم، معلم بودند و در گراش تدریس می کردند. پس از پیشنهاد خواستگاری، با مخالفت شدید مرحوم پدرم روبرو شدند، اما آرامش، متانت، صبوری و پیله کردن و جانزدن مرحوم شوهرم در این قضیه، بالاخره پدر نظامی ما را، نرم کرد که حداقل به خواستگاری بیایند و پدر باز کوتاه نیامده و مهریه ای سنگین در جلوی پای خواستگار نهاد تا این پیوند انجام نشود. ولی قوامی خواستگار، جوابی داد که دل پدر را نرم کرد. قوامی گفت جناب پیشداد ۵۰۰ عدد اشرفی، به مهریه ۱۰۰۰ سکه ای پهلوی اضافه کنید، چون من دخترتان را فقط برای زندگی ام می خواهم. پس هر چی دوست دارید سکه بنویسید پشت قباله اش.
۵- جریان کار و تدریس شما از چه زمانی شروع شد؟
کلاس نهم بودم که برای آموزشیاری در لار امتحان دادم و رتبه اول هم شدم و فیشور را برای خدمت، انتخابم کردند. یادش بخیر، آن موقع تزریقات برای بانوان نبود و خودم انجام می دادم. من پیش دکتر حبیب الله فریدی آموزش دیده بودم که در ادامه جریانش را خدمت شما تعریف می کنم. زنان در روستاهای آن زمان، جایگاهی نداشتند، تو سری خور بودند، که البته زحمات زیادی در راه روشنگری و ارزش گذاری به حفظ و جایگاه زنان روستا، متحمل شدیم. خلاصه؛ با چندسالی خدمت در فیشور باعث شد که هم در تدریس رتبه اول منطقه را کسب کنم که صاحب سکه پهلوی هم شدم و هم شاگردانی تربیت کنم که الان هم که می بینمشان، باعث افتخارم هستند که سربلندم کردند.
۶- چه کسانی در زندگی شما بیشترین تأثیر را گذاشتند و چه درسهایی از آنان آموختید؟
پدر و مادرم، معلم هایم، خواهرم مهرماه، که نقش پشتیبانی بزرگ در زندگی من داشت و در حمایت هایش برای ازدواجم که خیلی به سختی گذشت و همچنین بزرگ منشی و صبوری شوهرم قوامی، که واقعا نمونه ای بزرگ، از یک مرد زندگی بود.
۷- انگیزه نخست شما برای ورود به فعالیتهای اجتماعی چه بود؟
من دستیار دکتر حبیب الله فریدی در اوز شدم. قبل از امتحان دانشیاری و معلم شدنم. ایشان داماد عموی ما بودند. دکتر آمدند اوز تا بیماران لوزه ای و پلیپی را، به صورت رایگان عمل کنند. من همیشه دوست داشتم پرستار بشوم، اما مادر با این قضیه راضی نبودند.
خلاصه با عشقم به پرستار شدن و با شنیدن آمدن دکتر به اوز، از فرصت استفاده کردم و رفتم پیش دکتر و گفتم عموجان؛ من دوست دارم پرستار بشوم. دکترگفت: دوست داری در این ماموریتم، همکارم بشوی و تزریقات بیماران را انجام بدهی؟ از خوشحالی گفتم این آرزوی قلبی من است و از خدا چنین امری را خواهانم. خلاصه اینکه از همان لحظه تزریقات را به من آموزش دادند. آن موقع بیمارستان اوز هنوز خیلی کامل نبود، دستگاههایی که آورده بودند، قبل از ورود دکتر، کل اتاق را برای عمل آماده می کردم، داخل اتاق عمل هم، خودم دستیارش شده بودم. در آن مدت کلی بیمار را رایگان عمل کرد، واقعا دکتر حبیب کارش عالی بود.
۸- خاطره ای ماندگار از زمان حضور دکتر حبیب الله فریدی در اوز که دستیارش شده بودید، دارید؟
یادم است روزی که کار دکتر در اوز داشت تمام می شد، مرا صدا زد و گفت عموجان بیا اینجا بنشین (روی صندلی که بیماران را عمل می کرد با آن امکانات کم). گفت عموجان، حالا من چقدر پول به تو بدهم بابت این مدت که دستیارم بودی تا راضی بشوی؟
گفتم عمو؛ شما خودتان عمل رایگان برای مردم داشتید و خدمت رایگان انجام می دادید و کلی تجربه از شما آموختم، حالا من بیایم از شما پول بگیرم؟ به هیچ عنوان، چون خیلی خوشحالم از اینکه راه خدمت رایگان و عشق به این کار را به من یاد دادید عمو. همانطور که پدرم خدمت بی چشمداشت را برای مردم انجام می داد، من هم همانگونه هستم.
دکتر گفت: پس عمو جان؛
برو وسائل جراحی را بیاور و بنشین همینجا. می خواهم لوزه خودت را مجانی عمل کنم و ایشان هم عمل کردند.
خاطره ای که همیشه با یادآوریش، شاد می شوم. اشتباه نکنم حضور دکتر فریدی در زمان ریاست دکتر دادوند در بیمارستان اوز بود.
۹- سالهایی که در خانه کارگر لارستان، فعالیت داشتید، مسئولیتها و حوزههای اصلی کار شما چه بود؟
مسئول کانون خواهران در خانه کارگر بودم. همراهی می کردم در دادگاهها، در داوری ها، در مسائل و مشکلاتشان و سپس از طرف خانه کارگر، نماینده کارگرها در هیئت تشخیص خانه کارگر شدم. ظلمی که به کارگران توسط کارفرماها صورت می گرفت، تا گرفتن حقشان، آرامش نداشتم و پیگیری می کردم.
۱۰- فعالیت اجتماعی، برای یک بانوی منطقه، در آن سالها با چه دشواریها، محدودیتها و یا نگاههایی روبهرو بود؟
ببینید اخلاق خوب، مردمداری و مردم خواهی، جاذبه ایجاد می کند و من این مهم را به خوبی دریافته بودم که با محبت و کمک حالشان در مشکلات، می توان همدمی امین و معتمد ساخت و اعتمادسازی کرد. زنان و دختران آن دوره به مرور با این محبت ها و فعالیت ها، جذب شدند. آنها را به خانه کارگر دعوت می کردم و برایشان انواع کلاس های آموزشی و عملی که به درد زندگیشان بخورد و درآمدزایی داشته باشند، برگزار می کردم. آقای قوامی هم در جذب آقایان و خدمات رسانی به آنها تلاش می کرد، تا جذب خانه کارگر نوپا شوند.
۱۱- خانه کارگر لارستان چگونه تاسیس شد؟
مرحوم قوامی (شوهرم) معلم بودند و برای نمایندگی مجلس در لارستان خودش را نامزد کرده بود. از طرفی در تهران، حاج آقا محجوب، خانه کارگر را تشکیل داده بود و این ارتباط و دوستی، و روح درونی مرحوم شوهرم در حمایت از اقشار کارگری و مستضعفان در طول زندگی خود، سبب تشکیل خانه کارگر توسط همسرم شد.
۱۲- از نگاه شما، مهمترین نیازهای امروز کارگران و خانوادههای آنان در منطقه چیست؟
معیشت کارگر هیچ همگونی با حقوق و تورم نداشته است. کارگری که در معیشت زندگی خود دچار کمبود باشد، در تربیت فرزندان هم، اثر سو و بدی خواهد گذاشت. در اخلاق و رفتار فرزندان هم اثر بدی می گذارد و همچنان زندگی کارگر ایرانی، درگیر معیشت ناقص خود است، که فساد اخلاقی فرزندان در ضعف معیشتی خانواده، یکی از عواقب ناهنجار این کمبودهاست.
۱۳- زنان چه ظرفیتهایی برای حضور مؤثر در تشکلهای اجتماعی، صنفی و مردمی دارند و چه موانعی همچنان پیش روی آنان است؟
زنان و بانوان کشور عزیزمان ایران، امتحان مدیریتی و توانمندی خود را به خوبی در سطح جامعه پس داده اند، پس باید بیشتر به آنان اعتماد کرد، وقتی ظرافت فعالیت اجتماعی را در ذات خود دارند. موانع هم، شاید جز سلیقه ای عمل کردن در اعطای مسئولیت و ناآگاهی برخی متولیان امور، موردی نباشد. اگر چه در سالهای اخیر و مخصوصا در دولت پزشکیان، رشد حضور زنان در فعالیت های اجتماعی و مسئولیت و اعطای مدیریتها به زنان، بیشتر شده است.
۱۴- اگر امروز دوباره در آغاز همان مسیر بودید، چه کاری را متفاوت انجام میدادید؟
من به کارم و به تعهدم در قبال هر مسئولیتی که به من سپرده می شد، چون با عشق و علاقه انجام می دادم، اگر باز هم، از نو شروع کنم، همان مسیر گذشته را خواهم رفت، چون همدمی به واقع متعهد و اخلاق مدار و نمونه ای از یک انسان کامل ، در کنارم زندگی می کرد.
۱۵ – مرحوم حاج محمدحسن قوامی، همسر شما، از چهرههای صاحباعتبار و دبیر اجرایی خانه کارگر لارستان بودند، آشنایی و همراهی شما با ایشان چگونه بر زندگی و فعالیتهای اجتماعیتان اثر گذاشت؟
من مدیون شوهرم بوده و هستم که مرا در مسیر خدمت به مردم، هم تشویق می کرد و هم پشتیبانم بود. مردی بود به غایت استوار و پشتکار در فعالیت ها، با وجود همه کارشکنی ها، با وجود مشکلات فراوان زندگی کارگران، با وجود کمبودهای معیشتی برای کارگران و صدالبته مهربان پدر و همسری همدم، در ورای اینهمه مشکلات برای خانواده پرجمعیت ما. فرزندانی که تربیت کرد و پرورش داد، پدری که پشتیبان بود و همراه و همقدم و الگویی به تمام معنا، فرهنگی و مشورت محور در خانواده .
۱۶- از چالش های زندگی مشترک، کار و هدف مشترکتان و نگاه قوامی شوهر و اخلاق کاری و نگاه اجتماعی ایشان بگویید.
ببینید وقتی یک زوج، همپای همدیگر، هم نگاه و هم عقیده برای خدمت، هم رسالت در فرهنگ و مسئولیت اجتماعی باشند، چه اتفاقی می افتد؟ مگر می شود چالش و گرفتاری ها نباشد؟ اما چه چیزی این مشکلات را آسان می کرد؟ صبوری و صبوری و باز صبوری مرحوم قوامی با ادغام اخلاق و متانت، که معجون ایستادگی و پایداری برای حرکت و ادامه مسیر را برایمان می ساخت. ما حتی ریالی حقوق از خانه کارگر نمی گرفتیم،
و حتی کرایه خانه کارگر را هم از جیب می دادیم و دهها مشکل و چالش های بزرگ کوچک آنهم با وجود خانواده عیالوار، اما هیچگاه پرورش و تربیت بچه ها را قربانی نکردیم و امروز به وجودشان در عرصه اجتماعی، افتخار می کنم.
۱۷- در اداره امور خانه کارگر و فعالیتهای اجتماعی، همکاری و همفکری شما دو نفر چگونه شکل میگرفت؟
ما چون هر دونفرمان فرهنگی بودیم و عاشق جامعه و خدمت به مردم، من اما نه صبور بودم و نه صاحب تحمل در گذشته.
اما متانت و مقاوم بودن و تحمل شرایط دشوار را، لحظه به لحظه از ایشان می آموختم. در بازدیدها از کارخانه ها و تولیدی ها، از جشن های روز کارگر و همه لحظاتی که در کنارش بودم و از دیدن ظلم ها در حق قشر کارگر، که صبوری از کف می دادم، مرحوم قوامی چون مثال کوهی مقاوم و استوار و صبور بود که به من دلداری می داد تا محکم باشم و به او تکیه داده بودم و اینک سپاسگزارم از ایشان، که بزرگترین ارث را برای من، یعنی انسانیت را، برایم به یادگار گذاشتند و رفتند.
۱۸- پس از درگذشت ایشان، ادامه مسیر زندگی و فعالیت اجتماعی برای شما چگونه بود؟ مرحوم قوامی چه سالی فوت کردند؟
بله حضور دارم چون درد و رنج کارگر، درد و زنج خودم می دانم. نمی توانم خانه نشین باشم. ازطرفی؛ پس از مرحوم شدن همسرم، به پسرم محسن قوامی، ریاست خانه کارگر لارستان، از طرف خانه مرکزی کشور داده شد و همچنان به خانه کارگر سر می زنم تا اگر خدمتی در توانم باشد، دریغ نکنم. اخلاق و رفتار و منش محسن هم، ارثی گرانبها بود که از شوهرم به ایشان رسیده و سپاسگزار خالقم هستم که مهر و محبت و مردمداری تمام فرزندانم، کانون خانواده ام را تاکنون پر از عشق و محبت و همدلی کرده است. باشد که به لطف یزدان پاک، برقرار بماند…
۱۹- با وجود ریشههای عمیق خانوادگی و هویتی در اوز، چرا حضور و نقش اجتماعی شما در اوز کمتر دیده یا شناخته شده است؟
من ارتباطم را قطع نکردم. تشویق بانوان برای عضویت و خدمات دهی به بانوان خود اشتغال و خودسرپرست، توسط رابطین فعالی، چون فاطمه رضایی، قدریه بخشی زاده، شیرین فروتن، مهندس شریف بازرگانی، آقای سعیدی و غیره، تلاشی بود تا حداقل کمک و همکاری در ساماندهی داشته باشیم.
۲۰- امروز وقتی نام اوز را میشنوید، چه احساس، خاطره یا دغدغهای در شما زنده میشود؟
تعلقاتم، خاطراتم ، وجودم و عزیزانم در این شهر گره و بندی ناگسستنی خورده. سربلندی بانوان شهرستان اوز را آرزومندم، اینکه فعال باشند، اینکه بدونند که آن محدودیت های گذشته در قبال فعالیت زنان برداشته شده و می توانند که در همه زمینه ها بدرخشند و شادی آور زندگی اجتماعی شهر خود شوند.
۲۱- اینک بدون حضور مرحوم قوامی، روزگار را چگونه می گذرانید؟ دل کندن از اینهمه وابستگی، دلبستگی و عمری در آن همقدمی و سپس فراق، دشوار نیست؟
مگر می شود این فراق، برای من جانگداز نباشد؟ اما عکسی را با شمع در کنار میزم در خانه کارگر گذاشته ام و عکسی هم باز با شمع در منزل، و باورم این است که قوامی در کنارم حضور دارد و ساعت ها در کنارش حرف می زنم. من احساسم اینست که همچنان در کنارم حضور دارد و همین دلگرمم کرده است که با امید، به زندگی ادامه دهم.
۲۲- دوست دارید نسل جوان، بهویژه دختران و زنان اوزی، از زندگی و تجربه شما چه پیامی بگیرند؟
دوست دارم صبوری و متانت را بیشتر در شخصیت و نهاد خود بگنجانند و با کسی که ازدواج می کنند، واقعا رفیق شوند (جدای از همسر بودن)، چون این رفاقت است که زندگی را در طی تمام مسیر سخت و با وجود کمبودها، به تحملی شیرین می رساند.
۲۳- اگر قرار باشد آیندگان، شما را با یک جمله به یاد آورند، دوست دارید آن جمله چه باشد؟ و سخنی پایانی از ماه منیر، که به یادگار بماند.
دوست دارم مرا مادری بی ادعا برای تربیت و پرورش فرزندان و خدمتگزاری بی توقع، برای مردم و کارگران تا پایان عمرم، و بدانند که تا جان در بدن دارم و بتوانم کاری برای این قشر زحمتکش و مردم انجام دهم، دربغ نخواهم کرد.
و سپاسگزارم از شما خبرنگار مردمی که صدای شفاف مردم بوده و هستید و مرا برای مصاحبه ای که اولین بارم بوده، قابل دانستید.


